یادداشت مهم_ایرج حجازی، پژوهشگر حوزه دین و رسانه: حکومتهای دینی، پیش و بیش از آنکه در آوردگاه شمشیرهای آخته و به دست خصم بیرونی از پای درآیند، در قربانگاه استحاله درونی و به دست موریانههای قدرت ذبح میشوند. تاریخ پرفراز و نشیب اسلام، آیینهای است که نشان میدهد چگونه زهد و تقوای آغازین، به تدریج در چنبره اشرافیت رانتی و دینفروشی نخبگان گرفتار میآید. پایان ماه صفر، تنها سوگوارهای بر سه خورشید غروبکرده نیست؛ بلکه نمایشنامهای شگرف و جامعهشناختی از تراژدیِ خیانت نخبگان و مسخ شدنِ حقیقت در هزارتوی قدرت است.
غروب مدینه؛ کابوس بازگشت جاهلیت در خرقهی دیانت
پیامبر اعظم (ص) در واپسین روزهای حیات خاکی خویش، نه از هیمنه امپراتوریهای روم و ایران بیمناک بود و نه از شمشیرهای زنگزده مشرکان؛ جانِ شیفته او از دگردیسی و استحالهای میلرزید که در چهره نخبگان جامعه میدید. تمرد آشکار و پنهانِ بزرگان از پیوستن به سپاه اسامه، تنها یک نافرمانی نظامی نبود؛ بلکه زنگ خطرِ زایشِ طبقهای بود که قدرت را حق انحصاری خویش میپنداشت.
بیم بزرگ رسول خدا، بازتولیدِ همان عصبیتهای قبیلهای و اشرافیتِ جاهلی بود که اینبار لباسِ پرهیزگاری بر تن میکرد. چنانکه کلام وحی با تلخی و عتابی شگرف بر سر تاریخ نهیب میزند که آیا اگر این پیامبر بمیرد یا کشته شود، شما به جاهلیت پیشین و پاشنههای دیرین خود باز میگردید؟[1] و تاریخ گواه است که این ارتجاعِ نخبگانی، چگونه پس از او رقم خورد.
تراژدی مدائن؛ زرسالارانِ رانتی و حراجِ وفاداری
آنچه در عصر پیامبر به شکل نطفهای از نافرمانی شکل گرفته بود، در دوران امامت امام حسن مجتبی (ع) به هیولای عریانِ بورژوازی رانتی بدل شد. تنهایی سردار غریب مدائن، محصول قلتِ سلاح یا ضعفِ نظامی نبود؛ محصولِ ریزش نخبگانی بود که دینار سرخِ شامیان، چشمانشان را خیره کرده بود.
معاویه، پیش از آنکه با نیزهها پیروز 3شود، با کیسههای زر و رشوههای کلان پیروز شد. فاجعه آنگاه به نقطه بیبازگشت رسید که «عبیدالله بن عباس»، فرمانده ارشد و معتمدِ سپاه حق، در دل تاریکی شب، شرافت خود و خون دهها هزار سرباز را به یک میلیون درهمِ معاویه فروخت و به خیمه باطل خزید.[2] صلحِ حسن بن علی (ع)، نه از سر انفعال، که عصیانی مقدس در برابر ارتشی بود که فرماندهانش، دین خود را در بازار مکاره سیاست پیشفروش کرده بودند.
هزارتوی مرو؛ پیچیدگی نفاق در آغوش اشرافیت نوکیسه
سالها گذشت و نفاق، لباسهای فاخرتری بر تن کرد. درعصر امام رض ا (ع)، دیگر نیازی به خریدن علنی فرماندهان نبود؛ دستگاه خلافت عباسی خود به کانون اشرافیت نوکیسه و ثروتاندوزی تبدیل شده بود. مأمون، امپراتورِ جنگ شناختی، ولایتعهدی را به امام پیشنهاد داد تا دامنِ آلوده خلافت خویش را با ردای قدسی آلمحمد تطهیر کند و امام را شریکِ بزمِ فاسدِ دربارِ خود نشان دهد.
اما آن خورشیدِ خردورز، با زیرکی و صلابت، نقاب از چهره این نفاقِ پیچیده کشید و در برابر کاخهای طلایی مرو، بر طبل عدالت کوبید؛ چنانکه به صراحت هشدار میداد که کوههای ثروت و اموال کلان در جایی انباشته نمیگردد، مگر آنکه بخلِ شدید، آرزوهای دراز، غلبه حرص، قطع رحم و آخرتسوزی در کنار آن خیمه زده باشد. [3] امام رضا (ع)، بزرگترین اپوزیسیون درونی علیه اشرافیت عباسی بود که با سلاح روشنگری، دستگاه رانتپرور حاکمیت را رسوا ساخت.
آینه تاریخ در برابر ما؛ موریانههای ویژهخواری در ایران معاصر
این تبارشناسی تاریخی، افسانهای برای گریستن نیست؛ آینهای عبرتنما برای امروزِ ماست. نظام اسلامی در ایران معاصر، امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازخوانی این انحطاطِ نخبگانی است. هرچند انصاف و مروت حکم میکند که مجاهدتهای خاموش و خوندلخوردنهای کارگزارانِ دلسوز و پاکدست را قدر بدانیم و پاس بداریم، اما خطرِ مهلک و دردانگیز آنجاست که گاه در سایهسار همین تلاشهای صادقانه، کسانی در خرقهی دیانت، به خیانتی ساختاری مشغولاند.
خطر بزرگ، نه لزوماً در تحریمهای بیرونی، که در زایشِ شومِ همین «مدیران متظاهر به دینداری» است؛ همانان که با پیشانیهای پینهبسته و ادبیاتی مقدسمآبانه، گلوگاههای اقتصادی را قبضه کرده و با ویژهخواری و رانت، موریانهوار به جانِ ستونهای اعتماد عمومی افتادهاند.
شکلگیری طبقه نوکیسه در تار و پود بوروکراسی امروز، دقیقاً تکرار همان خیانتِ عبیدالله بن عباسهاست. اگر حاکمیت، شمشیرِ جراحیِ خود را برای بریدنِ این غدههای چرکین از پیکره نظام بیرون نکشد، پایگاه اجتماعی و سرمایه اعتماد مردم، بیرحمانه قربانیِ طمعورزیِ این دینفروشانِ مدرن خواهد شد.
پایان ماه صفر و اتصال آن به آغازین روزهای امامت حضرت ولیعصر (عج)، حامل پیامی روشن برای دردمندان و مصلحان است. ما در برابر این تاریخِ پر از خیانت، به «انتظاری سازنده و معترض» فراخوانده شدهایم؛ انتظاری که نه به معنای دست روی دست گذاشتن و تسلیم در برابر فساد، بلکه به معنای عصیانی مقدس و حرکتی فعالانه علیه ناکارآمدی، نابرابری و تاریکی است.
منطق حکمرانی مهدوی که ما باید جامعه را به سوی آن سوق دهیم، بر یک ستونِ استوار بنا شده است: «سختگیریِ بیرحمانه بر کارگزاران و صاحبان قدرت، و شفقت و رحمتِ بیکرانه بر تودههای مردم».[4] تنها با اقتدا به این منطق است که میتوان دستِ موریانههای قدرت را کوتاه کرد و از دلِ این شبها، طلوعِ تمدن نوین و عدالتگستر اسلامی را به تماشا نشست. این نه یک رؤیای دوردست، که رسالتی خطیر بر دوش تکتکِ ماست.
پی نوشت ها:
[1] أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَی أَعْقَابِکُمْ (آل عمران: 144)
[3] ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص۷۱. همچنین نک: ابن خلدون، ج۲، ص۶۴۹.
[3] کشف الغمّه، ج 3، ص 84.
[3]. ابن حیون، نعمان بن محمد مغربی، شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار علیهم السلام – قم، چاپ: اول، 1409 ق. (و المهدی جواد بالمال شدید علی العمال رحیم بالمساکین)، ج3 ؛ ص358